یادداشت‌های آقا معلم
تجربیات زیسته كلاس درس
                                                        
درباره وبلاگ

این وبلاگ محفلی است كه دل‌نوشته‌ها، برداشت‌ها و گزارش‌های كلاس درس و مدرسه‌ام را به منظور آگاهی همكاران، والدین و دانش‌آموزان عزیزم درج كرده و ضمن به اشتراك‌گذاری، آنها را به بوته نقد و نظر قرار می‌دهم. همچنین با درج تجارب زیسته كلاس، امكان بازنگری و تحلیل كار معلمی‌ام را مهیا كرده تا در نهایت زمینه رشد جمعی و بهره‌وری فرایند آموزش را به ارمغان آورد.
(تلگرام mniroo@)
مدیر وبلاگ : محمد نیرو
مطالب اخیر
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
پنجشنبه 24 بهمن 1392 :: نویسنده : محمد نیرو
بالاخره روز آخر اردو هم فرا رسید. چقدر عمر سفر كوتاه است. گویا برای زمان یك مفهوم بیرونی هست و یك مفهوم درونی. در مفهوم بیرونی یك شبانه روز 24 ساعت است ولی در مفهوم درونی گویا یك موضوع سیال و متغیر است. اینكه برخی برهه‌های زمانی به سرعت می‌گذرد و برخی به كندی. شاید هنگامی‌كه مایل به گذشت زمان نیستیم احساس تندی و آنگاه كه مایل به گذشت زمان هستیم احساس كندی می‌كنیم. در این سفر هم كه به اذعان عموم دانش‌آموزان بسیار خوش گذشت، عدم تمایل به از دست دادن این فرصت و خروج از بهشت رضوی است كه گذشت زمان را سریع كرده است. به هر روی این قافله عمر عجب می‌گذرد. لیك گر به همه عمر خویش، با تو برآرم دمی، حاصل عمر آن دم است باقی ایام رفت. جا دارد این شعر سعدی را به طور كامل بیاورم:

هر که دلارام دید از دلش آرام رفت

چشم ندارد خلاص هر که در این دام رفت

یاد تو می‌رفت و ما عاشق و بی‌دل بدیم

پرده برانداختی کار به اتمام رفت

ماه نتابد به روز چیست که در خانه تافت

سرو نروید به بام کیست که بر بام رفت

مشعله‌ای برفروخت پرتو خورشید عشق

خرمن خاصان بسوخت خانگه عام رفت

عارف مجموع را در پس دیوار صبر

طاقت صبرش نبود ننگ شد و نام رفت

گر به همه عمر خویش با تو برآرم دمی

حاصل عمر آن دمست باقی ایام رفت

هر که هوایی نپخت یا به فراقی نسوخت

آخر عمر از جهان چون برود خام رفت

ما قدم از سر کنیم در طلب دوستان

راه به جایی نبرد هر که به اقدام رفت

همت سعدی به عشق میل نکردی ولی

می چو فروشد به کام عقل به ناکام رفت


















یاد زیارت‌های شبانه و لیست مربوط به آن به خیر

بعد از زیارت شب‌زنده‌داران و سحرخیزان و صبح خیزان، این‌بار آقای رفیعی بیدارباش صبح‌گاهی را زدند. روزهای گذشته آقای انصاری با استفاده از نواها و صداهای حیوانات بچه‌ها را بیدار می‌كرد! بچه‌ها كه خسته از كم خوابی‌ها و بازی‌های گوناگون بودند به سختی بیدار شدند. عبارات جالبی كه آقای رفیعی می‌گفت لطافت خاصی را برای بیدار كردن بچه‌ها موجب شده بود. مثلا پاشو تا پاشیده نشوی! خلاصه بچه‌ها صبحانه را میل كردند. طبق برنامه قرار بود بچه‌ها به موزه آستان قدس بروند كه پس از نظرخواهی به جز پیش بین و یادگاری مابقی اعلام می كردند كه آنجا را دیده اند یا تمایلی به دیدن ندارند. از این روی بچه‌ها به سمت خرید سوغات یا زیارت و ... رفتند. من هم در تا قبل از ظهر مشغول آماده كردن گزارش روز قبل بودم. 
پس از اقامه نماز جماعت ظهر و عصر در حرم مطهر دوباره بچه‌ها به حسینیه بازگشتند و به جمع‌آوری وسایلشان پرداختند. در این بین برخی با هم عكس‌های یادگاری گرفتند.


برخی هم ترجیح داده بودند كه عكس‌ یادگاریشان را در عكاسی سر كوچه گرفته و تابلویی را با خود به یادگار ببرند.


نكته ای جالب توجه برای من كاغذی بود كه در حسینیه افتاده بود و گویا نوشته مادر یكی از بچه‌ها بود كه در چمدانش پسر زائرش گذاشته و تا آخرین لحظه خروج از حسینیه باقی و صاحبش برای ما ناشناخته ماند. دغدغه‌های زیبای یك مادر در آن دیده می‌شود بخصوص آن جمله آخر كه: با ادب و باشخصیت باش در سفر همه حواس‌ها به توست. ای كاش بچه‌ها توصیه‌های مشابه مادرانشان را جدی گرفته و عامل بودند!


در ادامه، زائران ناهار میل كرده و گروهی مشغول جمع‌آوری سفره شدند. ناگفته نماند كه عموم بچه‌ها در مرتب و نظافت حسینیه سهیم شدند. در ادامه بچه‌ها جمع شدند و مربیان آخرین سخن‌ها را به عنوان جمع‌بندی مطرح كردند. البته برخی از بچه‌ها هم در این میان دیدگاه‌هایشان را نیز بیان كردند.


منهم بار دیگر به معضل اصلی  اشاره كردم و آن گفتمان عادت شده ناروا در میان برخی از بچه‌ها بود. پیشنهاد كردم به استناد آیه ان الحسنات یذهبن السیئات برای اصلاح این امر، هر گاه هركدام حرفی ناروا از دهانش خارج شد،‌ به محض توجه یك ذكر صلوات را بر زبان جاری كند. 
همیشه آخر سفر برای مربیان حساس و استرس زا است. چرا كه  كوچكترین ناهماهنگی ممكن است به جا ماندن از قطار منتج شود. لذا آقای رفیعی تاكید كردند كه حتما همگی مقید به برنامه زمانی گفته شده شوند. پس از جمع‌آوری وسایل و مرتب كردن حسینیه، همه برای زیارت وداع حركت كردیم. قرار شد بعد از زیارات فردی، 20 دقیقه به 4 روبروی كفشداری 11 جمع شویم. برای اینكه تمركز و آرامشی پیدا كنیم به شبستان مجاور آن رفته و گرد آقای رفیعی نشستیم تا آخرین زیارت را به اتفاق انجام دهیم.


زیارت جمعی حضرت رضا علیه السلام و دعای بعد از آن و زیارت وداع.


در آخر هم آقای رفیعی روضه‌ای خواندند و بچه‌ها حسابی با امامشان درد دل كرده و اشك ریختند و تلخی وداع را با سرشك از دیده به التیام نشستند.

ای خدا این وصل را هجران مکن

سرخوشان عشق را نالان مکن

باغ جان را تازه و سرسبز دار

قصد این مستان و این بستان مکن

چون خزان بر شاخ و برگ دل مزن

خلق را مسکین و سرگردان مکن

بر درختی کشیان مرغ توست

شاخ مشکن مرغ را پران مکن

جمع و شمع خویش را برهم مزن

دشمنان را کور کن شادان مکن

گر چه دزدان خصم روز روشنند

آنچ می‌خواهد دل ایشان مکن

کعبه اقبال این حلقه است و بس

کعبه اومید را ویران مکن

این طناب خیمه را برهم مزن

خیمه توست آخر ای سلطان مکن

نیست در عالم ز هجران تلختر

هرچ خواهی کن ولیکن آن مکن

















پس از بازگشت به حسینیه وسایل را برداشته و به سمت اتوبوس حركت كردیم. در اتوبوس بچه‌ها به هم خوانی آیه الكرسی پرداختند.
[http://www.aparat.com/v/K78fw]

با سوار شدن در قطار و هماهنگی‌های صورت گرفته توسط آقایان انصاری و رفیعی در كنار هم قرار گرفتن كوپه‌ها و زحمت آقای حسینی در پس دادن بلیط كوپه اضافه، بعد از حدود دو ساعت حركت، در نیشابور توقف كرده و نماز مغرب و عشا را خواندیم. هنگام سوار شدن، خدمه قطار مسافران را از 5 كوپه مانده به آخر سوار می كرد! به عبارتی ما كه در آخرین كوپه حضور داشتیم باید چهار واگن را طی می كردیم تا به محل استقرار خود می رسیدیم. در این میان هم اردوی دانش‌آموزی مدرسه ای بود كه برای برخی در این رهگذر زحماتی را ایجاد كرده بودند. پس از حركت مجدد قطار، سالاد الویه‌ای كه برای شام تهیه شده بود در میان بچه‌ها توزیع شد.


پیش از آن از دو نفر از بچه‌ها خواستم كه گزارش امروز را تهیه كنند كه ظاهرا ناتوان از این موضوع به شجاعی پناه بردند و من در نوشتن متن حاضر از یادداشت او استفاده كردم. در گفتگوهایی كه با برخی از بچه‌ها داشتم به بعضی امتیازها و كاستی ‌های اردو از منظر ایشان پی بردم.


 امتیازها  كاستی‌ها
 شناخت بیشتر بچه‌ها از هم وقت دهكده پارس كم بود 
 دوستی‌های جدید نبود مناسب آب آشامیدنی
 امكان انتخاب در برنامه‌ها تشك كم بود 
فضای شاد اردو   زود عصبانی شدن آقای الف
 لذت حرم‌ و زیارت‌های شبانه  تعصبات منفی برخی بچه‌ها
 فاصله نزدیك حسینیه تا حرم  
 به روز بودن وبلاگ  
 غذاهای خوب و خوشمزه  
 برنامه شیر موز  
 همراه بودن بچه‌ها در برنامه‌ها  
 ارتباط بیشتر بچه‌های دوكلاس  
شناخت بیشترتوانمندی مربیان  
 اعتماد و انعطاف مسئولین  
 تلفات نداشتن در اردو  
 فرصت‌های فردی در اختیار  
 تلطیف و تالیف بیشتر قلوب  
 كسب معارف جدید دینی  

در یكی از كوپه‌ها هم با جمعی از بچه‌ها سخنی در گرفت كه من به تجربه‌ام اشاره كردم و نقش به سزای والدین، معلم و دوست را در تكوین شخصیت آدمی با تمثیلات و حكایات و روایات گوناگونی ذكر نمودم. در این بین به نامه ای مربوط به جوان 17 ساله‌ای كه در مبارزه با شهوات و وساوس خناسان انسی قرار گرفت و در یكی از نشریات چاپ شده بود اشاره كردم كه متن كامل آن در اینجا آمده است.


بالاخره صبح حدود ساعت 5:40 به راه‌آهن رسیدیم و از آنجا به مدرسه و به این ترتیب اردوی زیارتی مشهد مقدس نیز به پایان رسید. پیش از نگارش متن حاضر توفیقی دست داد كه برای نماز جماعت مغرب و عشا در مسجدی حضور یافتم. برای تجدید وضو به سرویس بهداشتی آنجا رفتم كه نوشته‌ای برایم جلب توجه كرد.


آنجا بود كه به این فكر افتادم كه چه چیزی قیمتی تر از خود من و هر یك از افراد است؟ چرا مراقبت از اشیا خود را جدی تر از مراقبت از خود می‌گیریم؟ ای كاش بتوانیم با مراقبت از خود، آثار زیارت امام رضا علیه السلام را در خود باقی نگه داریم تا دیگران هم در مجالست با ما از این مغناطیس بهره ببرند.
یارب از دلهای ما نور محبت را مگیر
این تجمع، این توسل، این ارادت را مگیر
هستی ما بستگی دارد به عشق اهل بیت
 هرچه می خواهی بگیر اما ولایت را نگیر

ای خدای پاك و بی‌انباز و یار .... گر خطا گفتیم اصلاحش تو كن
والسلام




نوع مطلب : تجربه زیسته، 
برچسب ها : اردوی مشهد،
لینک های مرتبط :




چهارشنبه 23 بهمن 1392 :: نویسنده : محمد نیرو
سومین روز اردو هم سپری شد. در این سه روز، آشنایی بیشتری نسبت بچه ها پیدا كردیم كه هرگز در حدود 80 جلسه كلاس ریاضی از ابتدای سال تا كنون ایجاد نشده بود. این كاملا طبیعی است. آنجا دانش‌آموزان می توانستند رفتارها و مكنونات خود را مكتوم نگه داشته و بروز ندهند. اما در سه شبانه روز زندگی مشترك در اردو، شناختی نسبتا كامل در این تعاملات حاصل و حادث شد. البته این یك امر دوسویه است. مسلما بچه‌ها نیز نسبت به معلم ریاضی و سایر مربیانشان چنین آگاهی را پیدا نموده اند. اگر مربی بخواهد به طور جامع روی دانش‌آموزان كار كند نیاز به این شناخت دارد. از منظر بنده در بسیاری موارد این شناخت تحكیم روابط و تلطیف قلوب انجامید. معدود مواردی هم نشان از كاستی های اعتقادی، اخلاقی، عاطفی و شخصیتی داشت كه دریافت ریشه ها و درمانش قابل تامل بود. روحیه همكاری، مهرورزی، قدردانی، قناعت، حیا، گذشت همچنین حرمت نهادن و مودب بودن در اغلب بچه‌ها متجلی بود. در مقابل روحیه زیاده خواهی، ولخرجی، عجول و خجول بودن، راحت‌طلبی، گستاخی، عصبیت، خشونت، ناسزاگویی، تحقیر و تمسخر كردن، جلب توجه‌ كردن‌های منفی، كاهل‌نمازی و عدم رعایت ادب در مقابل بزرگتر و مربی، در قلیلی دیگر نیز به فراخور نمودار بود.


طبق برنامه دانش‌آموزان از ساعت 8 صبح تا 12 در سالن ورزشی آموزش و پرورش استثنایی مشهد به بازی فوتبال و زو پرداختند. این برنامه برای تنوع و تفریح و تالیف قلوب بچه‌ها و مربیان پیش‌بینی شده بود. متاسفانه برخوردهای لفظی ناشایست زیادی بین بچه‌ها ایجاد شد. تا آنجا كه آقای انصاری را وادار به واكنش كرد. به قول یكی از بچه‌ها،‌ عده‌ای فرق لیگ و بازی دوستانه را نمی دانند. خیلی راحت با یكدیگر قهر كرده و به هم تندی می‌كنند. كمتر روحیه گذشت را می‌توان مشاهده كرد.



همه امكانات مادی برای یك برنامه خاطره انگیز مهیا بود. اما هیچ چیز جایگزین رفتار حسن و خلق نیك را نمی كند. در دیگر فضاهای انسانی مشترك نیز به واقع چنین است. به نظر می‌رسد احساس قلبی حاضرین در پایان هر برنامه ای گواه صادقی در میزان توفیق آن برنامه است. بنده كه تا ظهر مشغول آماده سازی پست گزارش 2 بوده و امكان حضور در برنامه تفریحی را نداشتم، آنچه كه از بچه‌ها دریافت كردم، عمده حاكی و شاكی از برخوردهای لفظی برنامه ورزشی بود.



بالاخره جناب آقای رفیعی ناچار به مداخله شد و به تبیین فلسفه این امر و ارشاد بچه‌ها پرداخت. لیك تربیت یك میوه دیررس است. شجره طیبه یا خبیثه ای كه سال‌ها ریشه دوانده است، با یك نسیم و حتی شاید تندباد هم نشكند اما مگر برای یك مربی جز ابلاغ راهی بیشتر است؟ و ما علینا الا البلاغ المبین.



البته معلم هنرمند می‌تواند به سرعت با تصمیم به‌ هنگام مدیریت بحران كرده و فضا و صورت امر را عوض كند. اینجا بود كه بازی زو جایگزین فوتبال شد و مربیان به حكم لنگرگاه خود در جریان بازی حضور فعال داشتند.

[http://www.aparat.com/v/OPEG4]



ای كاش بار دیگر به همدیگر و به خود بگوییم كه صد بار بدی كردیم و دیدیم ثمرش را، نیكی چه بدی داشت ...



از محبت تلخها شیرین شود/ وز محبت مسها زرین شود
ازمحبت دُردها صافی شود/ وز محبت دَردها شافی شود
از محبت خارها گل می شود/ وز محبت سرکه ها مل می شود




بعد از بازی و نماز به سمت رستوران رضایی رفتیم. آقای رفیعی در طی مسیر به بچه‌ها گفت كه غذا به انتخاب بچه‌ها می‌تواند یكی از سه گزینه دلمه، سیراب و شیردان و كدو باشد!



بالاخره در خود رستوران دانش‌آموزان متوجه شدند كه چلوكباب برگی برایشان مهیا و سفارش داده شده. ولی دیدن چهره و حال بچه‌ها پیش از آن خیلی دیدنی بود!



دو نفر از دانش‌آموزان در یك رقابت عجیب و سر به سر هم گذاشتن (فكر نكنید منظورم رو كم كنی است!) تصمیم گرفتند كه یك قاشق پر فلفل بخورند. به نظر شما آیا موفق شدند؟ بهتر است قسمتی از فیلم آن را خود مشاهده كنید...

[http://www.aparat.com/v/1Sbnj]


بعد از صرف ناهار به حسینیه بازگشتیم. برخی خسته بودند و قصد خواب كردند و برخی گویی انرژی هسته‌ای دارند و همچنان پرانرژی. من كه دیدم همه همكاران خوابیدند، همراه اكثر بچه‌ها بیدار ماندم و سعی در آرام نگه داشتن آنها كه البته خیلی هم توفیق نداشتم! برای این منظور با آنها هم‌بازی شدم. بازی‌هایی كه تجربه‌ای از آنها نداشتم از جمله كارت بازی آنو كه با مشاركت برخی مشاوران و بعضی تمهیدات دیگر پیروز میدان شدم.
 
[http://www.aparat.com/v/4B3SH]

ناهنجاری‌های بچه‌ها آنقدر بود كه آقای رفیعی دوباره ناچار به تذكر شد. از حرف‌های ناشایست گروهی از بچه‌ها به ستوه آمده و مانند پدرانه تذكر به ایشان داد. من هم فرمایش امیرالمومنین علیه السلام را یادآور شدم كه: مراقب افکارت باش که گفتارت می‌شود، مراقب گفتارت باش که رفتارت می‌شود، مراقب رفتارت باش که عادتت می‌شود، مراقب عادتت باش که شخصیتت می‌شود، مراقب شخصیتت باش که سرنوشتت می‌شود.



بعد از ظهر هم دانش‌آموزان به سمت حرم مطهر حركت كردند تا نماز مغرب و عشا را در آنجا بخوانند. در مسیر حركت نوای مشتركی را با هم زمزمه كردند. بعد از زیارت هم طبق قرار عده‌ای به همراه آقای رفیعی حرم گردی كرده و نزد قبور برخی بزرگان مدفون در حرم حاضر شدند.



[http://www.aparat.com/v/zTxSE]


بعد از حرم هم تا زمان صرف شام بازی مچ اندازی بین بچه‌ها صورت گرفت.



[http://www.aparat.com/v/XWKs8]


در آخر هم آقای رامین در مورد نحوه صحیح مراقبت دهان و دندان صحبت‌های مفیدی را به طور عملی با بچه‌ها در میان گذاشتند و آقای حسینی هم بعد از آن به نمایش فیلمی از خاطرات شاعر معاصر آقای اسدی گرمارودی در مورد خاطرات دوران شكنجه‌ شدنش توسط ساواك را به نمایش گذاشت كه برخی را حسابی تحت تاثیر قرار داد. نمایش این فیلم در تقارن اردو با ایام دهه فجر، زحمات و دردهایی را كه گروهی برای به ثمر نشاندن این نظام را تحمل كردند به نمایش گذاشت و رسالت ما را در قدرانی و پاسداشت این خودگذشتگی‌ها بیشتر نمایان ساخت.



و باز هم در آخرین شب اردو سه گروه شب زنده‌داران، سحر خیزان و صبح خیزان مشخص و در حریم ملكوتی رضوی به زیارت پرداختند. اینجا همان عرصه چشیدنی است نه شنیدنی و درك شدنی است نه گفتنی.



این بار برای تنوع عكس‌هایی كه برخی از خود و دوستانشان گرفته اند را به نمایش می‌گذاریم. اگر همه امكان همراه داشتن دوربین داشتند می‌توانستیم مسابقه عكاسی بگذاریم. در آن صورت برخی از عكس‌های زیر كه حتی در آیینه توالت قطار هم گرفته شده می توانست كاندید شود!










نوع مطلب : تجربه زیسته، 
برچسب ها : اردوی مشهد،
لینک های مرتبط :




سه شنبه 22 بهمن 1392 :: نویسنده : محمد نیرو
امروز دومین روز از اردوی زیارتی مشهد مقدس است. برخی عكس‌ها و فیلم‌های مربوط به روز گذشته اخیرا به دستم رسید. از جمله فیلمی كه مربوط به بدرقه زائران از مدرسه بود.

[http://www.aparat.com/v/tdIyi]


و عكسی كه مربوط به ایستگاه راه‌آهن در تهران بود.


همچنین فیلمی كه یكی از بچه‌ها در كوپه تاریك با استفاده از نورپردازی خاصی هنرش را به نمایش گذاشته بود. شاید شما او را بشناسید!
[http://www.aparat.com/v/AxTVo]


برنامه‌های اردو به طور مشخص از ابتدا در حسینیه و در منظر دید بچه‌ها گذاشته شده بود ضمن اینكه نسخه ای از آن نیز در اختیارشان قرار گرفت.


فضای حسینه هم توسط احادیثی كه مربیان مدرسه از پیش مهیا كرده بودند، ذهن و روان زائران را برای درك فضیلت زیارت رضوی مهیاتر كرده است.



شب گذشته بعد از زیارت و نماز جماعت، بچه‌ها به سمت الماس شرق رفتند. در آنجا آكواریوم‌هایی بود كه بسیار جلب توجه بچه‌ها را كرد. ماهی‌های زیبا و كوسه‌ و مارماهی نشانی از جمال خلقت را به زیبایی به تصویر كشیده بود.



برخی هم در كنار حیوانات آنجا عكس‌های یادگاری گرفتند!



در عین حال گروهی از دانش‌آموزان به سینما 5 بعدی آنجا رفته و برخی به خرید سوغاتی مشغول شدند. ناگفته نماند كه به دلیل تجربه نخست بعضی از بچه‌ها ظاهرا عده‌ای در خریدشان دچار خسران شدند! در آخر هم همراهان اردو برای صرف شام در رستوران بوف الماس شرق پیتزایی را با هم میل نمودند.



بعد از بازگشت به سمت حسینیه در آخرین مراسم گروهی، تلاوت و همخوانی سوره واقعه صورت گرفت. این توصیه ائمه علیهم السلام و سنت رزمندگان اسلام در كنار دعای سفره، به طور مستمر در طول اردو به اجرا در می‌آید تا لااقل در این حد خود را شبیه به اولیا الهی كرده و مصداق فرمایش مولا شویم كه "من تشبّه بقوم فهو منه"

 
پس از آن دانش‌آموزان به سه گروه تقسیم شدند. گروهی تحت عنوان شب زنده‌داران تا ساعت 2 بامداد به همراه آقای حسینی به حرم مطهر مشرف شدند، گروهی با عنوان سحرخیزان از ساعت 3 تا 5
بامداد به همراهی آقایان انصاری و رفیعی تشرف یافتند و گروه آخر از نماز صبح تا هفت صبح كه بنده در كنارشان قرار گرفتم. بسیاری اذعان داشتند كه در این ساعت با توجه به خلوتی و روحانیت خاص حرم ارتباط و حال بهتری را داشتند. برخی برای نخستین بار نماز شب و نماز یس و الرحمن زیارت امام رضا علیه السلام را تجربه كردند. عده ای هم برخورد و ارتباطشان با زائران عرب غیر ایرانی را جالب توجه یاد كردند.
اما امروز، سالروز تولد انقلاب اسلامی است. روز جشن ملی. صبح طبق معمول صبحانه را با بچه‌ها خوردیم.

[http://www.aparat.com/v/EMmD3]


البته بعد از صبحانه تعدادی از بچه‌ها به هم‌خوانی ترانه‌ای نامربوط و نامطلوب اقدام كردند و چون تذكرهای كنایه‌ای مربیان كارساز نبود، آقای رفیعی تشری به ایشان زد و سكوتی سنگین چند ثانیه‌ای فضا را فراگرفت. این چشمه‌ای كوچك از روی دیگر برخورد برخی مربیان بود كه گاه لازم است برای برخی كه زبان رأفت و حرمت را تلقی دیگری می‌كنند، آمیخته‌ای از مهر و قهر را نمایان ساخت و البته بسیار كارگر افتاد. از میان آن جمع بهاری كارش را با دلجویی و اعتذار از آقای رفیعی جبران نمود و من‌هم او را تشویق كرده و آیه ان الحسنات یذهبن السیئات را به وی هدیه نمودم. جای بسی تامل و تاسف است كه برخی آهنگ‌های خاص چگونه رفتارهای افراد را تحت الشعاع قرار می دهد آن طور كه ایشان را نه به شكل مطلوبی از همتایانشان متمایز می كند و حداقل در فیگورهای عكس‌هایشان عیان است. ایشان نیز مانند عمده همسالانشان به اقتضای صفای مقتضی بهار بلوغ و سن تكلیفشان قلب پاك و توجه خوبی دارند ولی گاه در تعارض گذشته و خانواده و دوست و نیاز به جلب توجه و ... رفتارهای دوگانه ای را بروز می دهند و بسترساز بحران هویت خود می‌شوند. آنچنان كه برخی عمده روز را در گرداب اندیشه فرو رفته و قطرات اشك را به التیام، وام گرفته اند. به هر روی صرف حضور در یك كانون و مدرسه شایسته، جلب اطمینان خانواده و سلب مسئولیت ایشان را نباید كرده و نمی‌كند.
بگذریم...
قبل از عزیمت به راه‌پیمایی 22 بهمن جناب آقای رفیعی بچه‌ها را جمع كرده و ذهن ایشان را آماده كرد تا بتوانند به تصمیم آگاهانه و درستی در انتخاب حضور نایل شوند. بسیاری از بچه ها تاكنون در این راه‌پیمایی شركت نداشتند. برخی زمزمه‌هایی از نخواستن و نیامدن را جاری كردند. بدیهی است دانش‌آموزی كه هنوز از گذشته تاریخی و حال كشورش آگاهی كاملی ندارد عمده واكنش‌هایش را به تقلید از بزرگترهایش به ویژه بزرگترهای خانواده پیش می‌گیرد. بنده اعتقاد راسخ دارم كه بچه‌ها شناسنامه‌های والدین هستند! لذا جناب آقای رفیعی با كلام و صفای زایدالوصوش از گذشته تاریخی ایران بحث را آغاز نمود. از معلم دینی خانمی كه در مدرسه پسرانه با بدترین وضع حجاب حاضر می شد و لابد می‌خواست آیات مربوط به حجاب را تبیین كند! از مراكز فساد و فحشای رسمی و علنی در محله‌مان، از تیراندازی‌ها و تانك‌هایی كه او خود در جریان انقلاب در خیابان‌های اطراف منزلشان مشاهده كرده بود. از ایثار و همدلی مردم در اوایل انقلاب. از رشادت‌ها و از خودگذشتگی‌های شهدایی چون مهدی تیزقدم و علی اصغر شكوری مقدم و بیان خاطرات دوران تحصیل این هم مدرسه‌ای‌هایمان.
بنده نیز در این میان حسب امر آقای رفیعی دو سه جمله‌ای را اشاره كردم و ضمن تبیین آیه "
وَمَنْ یُعَظِّمَ شعائِرَ اللّه فَإنَّها مِن تَقْوی القلوب"، یادآور این جمله حضرت امام و بسیاری از مراجع شدم كه حفظ نظام اسلام اوجب واجبات است و مصداق آن در امروز شركت در راهپیمایی است. در یك كلام وقتی توضیحاتی اغنایی را بچه‌ها دریافت كنند لااقل آنانكه عنود نبوده و صرف مانع ناآگاهی، غفلت و تنبلی تصمیم ناصواب را پیش رویشان قرار می‌دهد، راهی جدید را می‌توانند فعالانه و آگاهانه بیابند. این از جمله كاركرد و اهمیت نقش نیروی انسانی اثربخش و كارا در اردو و در مجموعه‌های آموزشی است.
پس از آن تا زمان حركت چند بازی گروهی توسط بچه‌ها انجام شد از جمله بازی رد كن بره! كه خود آقای رفیعی میاندار و كارگردان آن بود. بعضی هم بازی‌ای می كردند كه در آن باید محكم روی دستان طرف مقابل می زدند كه اغلب حسابی دستانشان سرخ شده بود! یكی از بچه‌ها پس از آن از من سوال كرد كه آیا این بازی به خاطر آسیبش اشكال شرعی ندارد و آیا او گناهی مرتكب نشده است؟! چقدر برایم زیبا بود كه بچه‌هایی چنین
حساس و مقید به شریعت تربیت شده اند. اتفاقا خانواده او را می شناسم و بنده در دانشگاه نزد پدرش شاگردی كرده ام. اندكی هم البته جسورانه افعالی غیر شرعی از جمله غیبت دوستان و تحقیر و تمسخر و ناسزاگویی را در پیش گرفته و باكی هم ندارند!
نكته جالب دیگر این بود كه با مدیریت آقای رفیعی همان گروه آواز خوان، سرودی را در شان حضرت رضا جمع‌خوانی كردند و به این ترتیب از آن تهدید با تحدید مدبرانه فرصتی و طرحی نو در انداخت. و از این اصل استفاده كرد كه به قول مولانا عشق را عشق دگر برّد مگر. خلاصه اكثریت بچه‌ها آماده حضور در راه‌پیمایی شدند و چه شور و هیجان و صحنه‌های زیبایی ... اینجا مقام یدرك و لایوصف است و ترجیح می‌دهم تصویر را جایگزین كلام كنم كه شنیدن كی بود مانند دیدن. البته برای آنان كه حقیقت را با دیده خود دیده‌اند كه گاه عكس، تصویری عكس و معكوس را به نمایش می‌گذارد...!




دیدن فیلم برخی از این صحنه ها جذاب تر است. البته كیفیت فیلم‌ها متناسب با موبایل نویسنده متناسب است!

[http://www.aparat.com/v/YTxzw]


یكی از بچه ها هنگام ابراز احساسات خود كلاهش به موبایل من برخورد كرد و آخرین فیلم خود را برای همیشه قبل از برخورد به زمین در تاریخ ثبت نمود.

[http://www.aparat.com/v/b06xR]


بعد از راهپیمایی به صحن گوهرشاد رفته و آماده اقامه نماز جماعت ظهر و عصر شدیم. خوشبختانه در این جشن ملی، هوا بسیار عالی بود و آفتاب از سرمای هوا كاسته بود همه چیز برای ایجاد خاطره‌ای خوش از این شكوه و معنویت مهیا بود.


در ادامه همه در حسینیه بازگشته و ناهار قورمه سبزی خوردیم. حدود ساعت 15 بود كه سوار بر اتوبوس شده و برای تفریح به پارك ساحلی آفتاب رفتیم.


این مجموعه ساختاری متفاوت و اوج معماری اسلامی ایرانی نبوغ و ابتكار را به نمایش گذاشته است كه این مجموعه شامل استخر استاندارد (جهت برگزاری مسابقات)،سونای خشك ،سونای بخار،جكوزی ، ماساژ ،استخر موج ،رودخانه خروشان ،سرسره چاله فضایی ،سرسره سرعت و آهسته ،سرسره پیچ و دوقلو ،سرسر های بازی كودكان ، چشمه جوشان آب كه از دل سنگهای غار می تراود، استخر مخصوص غواصی با نمای طبیعی جهت استفاده تفریحی و آموزشی و قسمت های متنوع و جذاب دیگر از دیگر امكانات این مجموعه تفریحی می باشد.



بچه‌ها حسابی در آنجا لذت بردند. كلی هم مربیان و دانش‌آموزان یكدیگر را نیز آب دادند. بارها تیوپ من را در قسمت رودخانه واژگون كرده و من را در داخل آب سرنگون كردند!



بعد از حدود سه ساعت شنا و بازی در آنجا، سوار اتوبوس شده و بازگشتیم. در ماشین طبق طراحی قبلی، آقای انصاری و من، آقای رفیعی را تهییج می كردیم كه ما بستنی می‌خواهیم و بچه‌ها هم با ما هم نوا می شدند و كلی سرود و شوخی و دست زدن و خلاصه از ما كلی اصرار ولی از آقای رفیعی محكم انكار! تا اینكه در ترافیك گیر كردیم. آقای رفیعی گفتند كه به دلیل ترافیك باقیمانده مسیر را پیاده باید برویم. هوا داشت سرد می شد. من نگران سرماخوردن بچه‌ها بودم. در گذر از عرض خیابانی یك مینی بوس هم بدون ترمز آمد در جمع بچه‌ها! و از میان آنها عبور كرد و خدا به خیر گذراند كه هیچ اتفاقی نیفتاد. شاید صدقاتی كه اول سفر جمع كردیم یا دعای خانواده‌ها بلاگردان بچه‌ها شد. خلاصه قدری كه حركت كردیم آقای رفیعی همه را در یك آبمیوه خوری دعوت كرد و معجون خوشمزه‌ای را به همه داد و یه جوری بچه‌ها را سورپرایز كرد.



جای همه شما خالی خیلی عالی بود. بعد از مختصری طی مسافت به حسینیه رسیدیم. بچه ها بعد از اقامه نماز جماعت سر سفره شام حاضر شدند و جوجه كبابی را میل نمودند و دوباره مانند شب گذشته گروه شب زنده‌داران و سحرخیزان و صبح خیزان مشخص شد. این بار برخلاف دیشب مشتری صبح خیزان بیشتر بود. چرا كه حسابی خسته از فعالیت آبی شده بودند و خوابیدند. حتی دیگر مربیان. بنا شد گروه اول زائران را كه از 12 تا 2 بود من در خدمتشان باشم. هفت نفری از بچه‌ها ساعت 12 به سمت حرم رفتیم. البته اینها كسانی بودند كه گمان می كردند اگر بخوابند نمی توانند بیدار بشوند. لذا ترجیح دادند قبل از خواب زیارت كنند. قرار ساعت 12 بود حدود سه ربعی زمان باقی مانده بود. از یك سو ایشان نباید و نمی خواستند بخوابند و از سوی دیگر خاموشی زده شد تا بقیه بخوابند. فكر می كنید در این حالت چه اتفاقی می افتد؟ طبیعی بود كه ایشان خوابیده با هم پچ پچ كنند و احتمالا مزاحم خواب بقیه. لذا ایشان را دعوت كردم كه به لابی هتل بیایند. همان جایی كه من داشتم فیلم ها و عكس ها را آپلود می كردم. علی مددی هم از سوپر كنار هتل نسكافه‌ای گرفت و همه خوردیم. بالاخره راهی حرم شدیم.


هوای امشب سردتر از دیشب بود. مدتی را به همراه هم در صحن ها قدم زدیم و قبور مطهر حاج شیخ نخودكی اصفهانی را زیارت كردیم و در آنجا برخی كرامات ایشان را یادآور شدیم. قبر برخی بزرگان چون شیخ بهایی، علامه جعفری، آیت الله مروارید و فلسفی را زیارت كردیم و بعد هم جدا شده و مشغول عبادات فردی شدیم.




شب گذشته گروه اول ساعت 2 بازگشتند و گروه بعد باید ساعت 3 بیدار شده و قصد زیارت می كردند. با مشورت بچه‌ها تصمیم گرفتیم كه ما هم حدود ساعت 3 بازگردیم كه مقارن با بیدار شدن گروه بعد شود كه این سر و صداهای ناخواسته كمترین مزاحمت را ایجاد كند. در مسیر برگشت بهاری گرسنه‌اش شده بود با استقبال بچه‌ها رفتیم و سیب‌زمینی سرخ كرده ای را نوش جان نمودیم!



به هر حال امروز روز پر خاطره‌ای بود. برخی سرشان در لاك خودشان قرار گرفت


و برخی مشعوف از جذاب‌تر شدن با عینك شدند.


در پایان برای تنوع تصاویری از برخی همسفران را آورده‌ایم كه انشاءالله قرار است بعد از اتصال به پنجره فولاد سالم و سلامت بازگردند!







نوع مطلب : تجربه زیسته، 
برچسب ها : اردوی مشهد،
لینک های مرتبط :




دوشنبه 21 بهمن 1392 :: نویسنده : محمد نیرو

السلام علیك یا علی‌ ابن موسی الرضا

دانش‌آموزان پایه اول ساعت 3 بعدازظهر سوار بر اتوبوس شده و به سمت ایستگاه راه‌آهن حركت كردند. من چند دقیقه‌ای دیرتر رسیدم. هرگز تصور نمی كردم كه همكاران بنده بدون اطلاع مرا جا بگذارند و بروند! البته نباید زود قضاوت كرد. آقای انصاری تصور می كرد كه بنده هم مانند آقایان رفیعی و رامین  در راه‌آهن به ایشان ملحق خواهیم شد. نمی دانم امروز هم چرا اینقدر خیابان‌ها ترافیك بود. به هر روی با كلی بیم و امید در مقابل مدرسه سوار بر موتوری شدم. او به تقاضای من، مرا به مترو میرداماد رساند و از آنجا با مترو به سمت ایستگاه شوش حركت كردم. در راه تماما در ذهنم این می ‌چرخید كه آیا توفیق برای حضورم در این سفر یارم خواهد بود؟ آیا من نیز دعوت شده‌ام. در 13 ایستگاهی كه فاصله داشتم به فكر خود و بی لیاقتی و آلودگی و تاریكی خود و از آن سو به كرم امام رئوف می اندیشیدم و تمنای زیارت كردم و به ذكر مشغول بودم. خوشبختانه به موقع رسیدم و بچه‌ها را در را‌ه‌آهن ملاقات نمودم.

بالاخره قطار با دقایقی تاخیر شروع به حركت كرد. بچه‌ها در كوپه‌ها استقرار یافتند و حدود 11 ساعتی در راه بودیم.


در این میان طبیعی بود كه بچه‌ها به كوپه‌های هم سر بزنند و از تنقلاتی كه با خود آورده اند استفاده كنند.


[http://www.aparat.com/v/H1dlt]


در گرمسار قطار برای اقامه نماز مغرب و عشا توقف كرد. هوا كم كم به سردی می‌گرایید. بچه ها نیز پیاده شده، وضو گرفتند و اقامه نماز كردند. در این میان تنها عزیزی بود كه با عصا مشكل تردد داشت و لذا در داخل قطار نمازش را خواند. پس از آن دوباره قطار حركت كرد. پشمک هایی که پیش بین تعارف کرد هم خیلی خوشمزه بود و خوردنش هم ماجرا داشت!


به واقع در سفر می توان رفتارها و مكنونات پیدا و پنهان بچه‌ها را یافت و آنها را شناخت. این رفتارها نوعا میراث تربیت خانوادگی و آنچه كه بچه‌ها در  مدرسه و سایر محیط‌های اجتماعی فرا گرفته اند می باشد و لا میراث کالادب. یكی از بچه‌ها با خود بمب بو! آورده بود و در یكی از كوپه‌ها زد كه بسیاری از جمله برخی دوستان كه مشغول مشاعره بودند را آزار داد. البته مراد عامل محققا ایجاد فضای شوخی بود. برخی جنگولک های دوستانه و سر به سر گذاشتن و گلاویزهای رفاقتی.


شب هنگام آقای رفیعی و انصاری در برخی كوپه ها حكایاتی از اجنه را تعریف كردند كه بعضی حسابی ترسیدند! برخی با یكدیگر سروده‌های خوانندگان خاصی را هم خوانی می كردند. من هم فرصتی را با كمك بچه‌ها در یكی از كوپه ها صرف واكاوی كلاس ریاضی  كردم. در یك كلام به نقل از برخی بچه‌ها از جمله یادگاری رفت بچه‌ها خیلی خوش گذشت گرچه برخی کمتر از یک ساعت در قطار خوابیدند.


حدود ساعت 4 صبح بود كه ایستگاه راه‌آهن مشهد رسیدیم. در آنجا با اتوبوسی كه منتظر ما بود به سمت هتل صابر واقع در خیابان آیت الله خامنه‌ای حركت كردیم. تقریبا نیم ساعتی تا اذان صبح باقی بود. بچه‌ها تا استقرار یافتند و تا صحبت‌های مختصر آقای رفیعی را شنیدند و وضویی گرفتند، اذان صبح فرا رسید. در این میان برخی هم از فرصت استفاده كرده و شروع به خواندن نماز شب كردند. اولین نماز جماعت سفر به امامت آقای رفیعی در حسینیه‌ هتل صابر خوانده شد


و آقای انصاری دعای عهد سه دقیقه ای از حفظ برای بچه ها خواند.

از آنجا كه برخی بچه‌ها خواب كافی و مناسبی در قطار نداشتند،‌ تا ساعت 9 صبح فرصت خواب و استراحت داده شد. بچه‌ها درحسینیه ای كه تازه ساز بود و تمیز و مرتب بود، پتو و بالش و بعضا تشك برداشته و خواب مناسبی كردند.


ساعت 9 صبح بیدار باش بود كه با صرف صبحانه همراه شد. بچه‌ها تخم مرغ و پنیر و كره را با چای خوردند.


برخی از بچه ها خیلی زیبا غذا می خوردند! و آداب غذا خوردن را رعایت می کردند. معلوم بود که در خانواده این مطلب را به درستی فراگرفته و در آنها نهادینه شده بود. برخی بعد از هر وعده غذایی حتی در قطار نیز از مربیان خود تشکر می کردند. برخی در جمع کردن سفره مشارکت می کردند و البته برخی نیز فاقد این رفتارهای شایسته و همکاری صمیمانه بودند.

بعد از آن اولین جلسه معرفتی سفر با صحبت‌های آقای رفیعی و اینجانب در باب فضایل و آثار زیارت رضوی ادامه یافت (محتوای سخن اینجانب تحت عنوان آثار القایی زیارت به صورت فایل متنی و صوتی قابل دانلود در پست‌های قبلی موجود است).

پیش از ظهر نیز بچه‌ها وضو گرفته و به سمت حرم مطهر كه فاصله بسیاری كمی تا هتل داشت حركت كردند.


ورودی باب الجواد علیه السلام آقای رفیعی یك زیارت و ذكر توسل و اذن دخول دسته جمعی خواندند.


سپس به صحن گوهرشاد رفته و نماز جماعت ظهر و عصر را در آنجا اقامه كردیم.


پس از آن حدود 45 دقیقه ای كه تا ساعت یك باقی مانده بود، بچه‌ها برای زیارت در اختیار خودشان قرار گرفتند. ساعت 13 همه در مقابل كفشداری 11 جمع شده و به سمت حسینیه برگشتند. الان كه ساعت حدود 15 است بچه ها ناهار را كه جوجه كباب به همراه ماست و نوشابه بود میل فرمودند.


پس از آن تا ساعت 16 در اختیار خود بودند. تعدادی از خواب نیمروز بهره گرفتند و گروهی گرد هم کارت بازی می کردند.
بعد از آن چای صرف نموده و وضو گرفته و آماده رفتن به حرم مطهر برای اقامه نماز مغرب و عشا شدند. حدود 40 دقیقه ای که تا نماز فرصت بود بچه ها به زیارت و گشتن در حرم مطهر پرداختند. در حرم مطهر هم سخنرانی و مراسم به مناسبت وفات کریمه اهل بیت سلام الله علیها و 22 بهمن بود.


 بعد از اقامه نماز جماعت به حسینه بازگشتند و به سمت الماس شرق عزیمت نمودند که انشاءالله در گزارش های بعدی به آن اشاره خواهم کرد.


ما که نایب الزیاره همه عزیزان بودیم و انشاءالله خداوند روزی شما نیز بکند.


در مسابقه پیامکی ما هم که در پست های قبلی آمده است نیز شرکت نمایید.




نوع مطلب : تجربه زیسته، 
برچسب ها : اردوی مشهد،
لینک های مرتبط :